ماركسيسم
تاريخ  :  1392/03/03
نويسنده  :  هادي محمدي
موضوع : اجتماعي
 ماركسيسم يك نظريه اجتماعي ، يك جهان بيني ، يك ايدائوژي ، يك مكتب فلسفي است .


ماركسيست ها مجموع جهانيان را به 2 گروه تقسيم مي كنند و مي گويند يا استثمارگر هستند يا استثمارشده ، مي گويند تاريخ چيزي جز محصول مبارزه طبقاتي بين انسانهاي استثمارگر و استثمارشده نيست ، يعني عده اي منافع اقتصادي شان ايجاب مي كند كه در همان مرحله بمانند و مخالف پيشرفت ابزار توليدند (گروه حاكم استثمارگر ) و يك عده خواهان رشد و ترقي ابزار توليد و خلاصي از اين وضع هستند ( گروه استثمارشده ) كه اين دوباره هم درگير و مبارزه اي به وجود مي آيد كه منجر به يك نظام جديد (جامعه جديد ) مي شود كه در آن جامعه جديد علاوه بر ابزار توليد و منافع اقتصادي، آداب و رسوم و فرهنگ و مذهب و افكار و انديشه در يك كلام همه چيز نسبت به جامعه قبلي تغيير مي كند و بعد ازمدتي دوباره اين نظام جديد با مبارزه و درگيري كه در خودش عامل ايجاد آن است ميدهد به نظام ديگري تبديل مي شود.

ماركسيسم آموزش رهايي طبقه ي كارگر از دست سرمايه داري است.(مالكيت خصوصي و سرمايه داري عامل بدبختي مردم و كارگران است و بايد با يك انقلاب از بين برود ).

ماركس خودش ماركسيسم نبوده يعني اينكه ماركسيسم بعدها بوسيله ي طرفداران او طرح ريزي شده است كه معتقدند افكار و نظريات ماركس يك راه و روشي را براي نجات كارگران درست كرده است .البته ماركسيسم هر چند با انديشه ي ماركس پيوند دارد ولي با آن يكسان نيست و از جمله دلايل آن مي تواند:

1- فكر و انديشه ي ماركس داراي يك شكل منظم نبوده است زيرا وقتي با واقعيت روبرو مي شده است مشاهده مي كند كه مطلبي را كه بيان داشته داراي اشكالاتي است و در راستاي حل آن يكسري تغيير جهت هايي در انديشه هايش روي مي دهد .

2- افكار و نوشته هايش خصوصيت نا تمام داشته يعني ماركس خود در زمان حياتش اقدام به نوشتن نظامند افكار و انديشه هايش انجام نداده است مثلا جلد اول ودوم كاپيتال(سرمايه) را انگلس از روي يادداشت هاي او جمع آوري و منتشر كرده است .

3- به دليل از بين نرفتن سرمايه داري و شكل نگرفتن اجتماع و نظام سوسياليستي و سپس كمونيستي منطبق بر روالي كه او پيش بيني كرده بود .

4- كنار آمدن طبقه ي كارگر با طبقه ي سرمايه دار و دعدم وقوع انقلاب كارگري در سطح اروپا

پيامد عدم تحقق پيش بيني هاي ماركس منجر به اين شد كه در طول زمان درمورد انديشه ماركس ديدگاه هاي مختلفي مطرح شود و ماركسيسم به سه شاخه ي اصلي تقسيم مي شود كه هر كدام از اين سه شاخه به شاخه هاي گوناگوني تقسيم مي شوند.

1- ماركسيسم اومانيسم(عقل گرا) كه خود به دو شاخه ي ماركسيسم فلسفي و مكتب فرانكفورت تقسيم مي شود.

2- ماركسيسم كلاسيك(ارتدكس) كه خود به دو شاخه ي ماركسيسم سوسيال دموكرات و ماركسيسم لنينيسم تقسيم مي شود.

3- ماركسيسم ساختار گرا.

امروزه در دنيا مراكزي وجود دارد بنام مراكز ماركس شناسي.{درانگلستان نه مركز - درآمريكا هشت مركز – در فرانسه شانزده مركز- در ايتاليا هفت و در ژاپن چهار مركز ) و جالب اينجاست كه در روسيه و كشورهاي وابسته به شوروي اثري از چنين مراكزي ديده نمي شود.

خلاصه اي از زندگي كارل ماركس:

ماركس در سال 1818 درآلمان متولد شد و پدر ومادرش يهودي بودند . پدرش در همان سال تولد ماركس به دين مسيح گرويد و با اين وجود ماركس نه تنها به يهوديت بلكه به دين هاي ديگر هم اعتقاد پيدا نمي كند و داراي انديشه ماترياليستي در زمينه جهان خلقت بود .

به ادبيات و موسيقي و شعر علاقه داشته و از طبقه ي مرفه جامعه بوده است . پدرش وكيل دادگستري بود. در هجده سالگي ماركس جوان را به دانشكده حقوق فرستاد تا نام نويسي كند اما او اين كار را نپذيرفت ( گويا كه تحصيلات دانشگاهي ندارد ). در هجده سالگي پنهاني با دختري بنام ژني نامزد مي كند و در سن بيست وپنج سالگي با او ازدواج مي كند و به پاريس مي رود و در آنجا با انگلس كه فرزند يك تاجر ثروتمند آلماني بود آشنا مي شود و عقايد اقتصادي خود را ازتجربياتي كه انگلس داشت مي گيرد. در پاريس انقلاب هاي 1848 را ازنزديك دنبال مي كند. اما پس از شكست و سركوب انقلاب ها درسال 1849 به لندن مي رود و تا آخر عمر در آنجا مي ماند. سالهاي بين 1850 تا 1860 دوران فقر شديد ماركس بود . او در اين ايام به دليل اشتغال زياد به امر مطالعه و تحقيق پيرامون موضوع كارگران و سرمايه داران قادر به اشتغال تمام وقت و گاها پاره وقت نبوده است و اين امر باعث مي شود كه چند فرزندش به دليل فقر و بيماري از دست بدهد . ( تمام سعي او اين بود كه راهي براي نجات كارگران از فقر و بد بختي پيدا كند و شعارش اين بود كه كار گران دنيا متحد شويد ) .وي سرانجام در سال 1883به علت مرض سرطان از دنيا رفت .

بازشناسي افكار و انديشه هاي ي كارل ماركس:

كارل ماركس در افكار و انديشه هايش از چندين متفكر قبل از خود تاثير پذيرفته و از نظرات آنها در بيان ديدگاه هاي خود استفاده نموده است به عبارت ديگر مي توان گفت كه وي با جمع نمودن و در كنار هم قرار دادن و نظام دادن به انديشه هاي متفكرين قبل از خود به برخي سوالات پاسخ علمي - تاريخي داده است .از جمله ي موثر ترين انديشمندان مي توان به

1- هگل 2- پرودون 3- فوئر باخ 4- كانت نام برد .

با نگاهي بر منطق ارسطويي ، ارسطو معتقدر است كه هرگز هيج دو چيز متضاد با هم ، در كنار جمع نمي شوند.مثلا:هروقت شب است ديگر روز نيست و برعكس.

هگل در تشريح اين مطلب با تفاوت نهادن بر مبحث تضاد و متناقص ، قانوني با عنوان ديالكتيك ارائه داد . اين قانون مي گويد كه هر شيئي يا ماده اي كه به وجود مي آيد ، پس از جندي از اثر وجود آن ضد خودش را مي سازد ( يعني دو چيز متضاد در مقطعي در كنار هم ) و بعد از مدتي اين دو به دليل ماهيت متضاد با هم تعارض پيدا مي كنند و منجر به يك چيز جديدي مي شود و اين فرايند را به صورت ( تز- آنتي تز- سنتز) معرفي مي نمايد و معتقد است اين فرآيند اساس حركت بوده و جنبه تكاملي وپيشرفت دارد و جبري است.

پرودون انديشه ي ماترياليسم را مطرح مي كند . ( براي پديده هاي طبيعت علت مادي جست وجو مي كند يعني اينكه هيچ روح يا خدايي براي حركت تاريخ و جهان وجود ندارد ) .

« فوئرباخ » مي گويد مبناي تاريخ اقتصاد است (منافع اقتصادي باعث مبارزه ي طبقاتي مي شود و تاريخ رابه حركت در مي آورد).

كانت آزادي خواهي را مطرح مي كند و مي گويد هر كس بايد آزادي خود را محدود به آزادي ديگران ببيند.

كارل ماركس افكار و روحيه انقلابي داشته است و هرچيزي را كه با انقلاب سازگاري داشته مورد پذيرش قرار داده و هر چيزي كه با انقلاب تضاد داشته اعم از اينكه خوب يا بد بوده رد مي كرد . به همين دليل ازهگل ديالكتيك را مي پذيرد چون انقلاب را موجه مي سازد مثلا با ايجاد طبقه سرمايه داري ( تز ) در روند تاريخ باعث ايجاد طبقه كارگر شده ( آنتي تز) و پس از چندي تضاد بين اين دو ( كا حاصل استثمار كارگر توسط سرمايه دار بوده ) باعث انقلاب و وقوع جامعه سوسياليستي ( سنتز ) مي شود .

اگر ماترياليسم را از پرودن مي پذيرد به اين دليل است كه كساني كه به دين يا خدا اعتقاد دارند توانايي خود را نشناخته و مردمي نادان و فرومايه و توجيه گر شرايط بد اجتماعي و اقتصادي خود هستند ( مثلا آن را دست تقدير مي دانند و حركتي در جهت رفع آن نمي كنند .) به همين جهت چون آگاهي ندارند خاصيت انقلابي هم ندارند و نمي توانند انقلاب كنند ( از دين مسيحيت به دليل اينكه مردم را به صبردر برابر سختي ها وبدبختي ها دعوت ميكند انتقاد مي كند ).

ر مورد پيدايش انسان طرفدار سرسخت نظريه ي تكامل داروين است.

اگر نظريه اقتصاد فوئر باخ را مي پذيرد مي خواهد بگويد كه به خاطر منافع اقتصادي است كه گروهي گروه ديگر را استثمارمي كند و طبقات اجتماعي درون جامعه ايجاد مي شودند و حتي همه جنگ ها را ناشي از منافع اقتصادي مي داند .

او معتقد است كه بايد مالكيت خصوصي و نظام طبقاتي را از بين ببريم تا ظلم و جنگ نير از بين برود .

اگر آزادي خواهي كانت را مي پذيرد آن را براي جامه كمونيستي مي خواهد.(جامه ي بدون دولت و نظارت حكومت - جامعه ي كمونيستي مدينه فاضله انديشه ي او است ).

شيوه توليد :

شيوه توليد يعني مجموع نيروي توليد + روابط توليد.

نيروي توليد يعني ابزار توليد(دست و بازو و سنگ و فلز و چرخ در عصر كشاورزي تا دستگاه صنعتي و ... در عصر ضنعتي شدن ) و كارگر (انساني كه روي آن ابزار با تجربه اي كه دارد كار مي كند خواه دهقان باشد كه روي زمين كار كند يا كارگر باشد كه با ماشين آلات صنعتي كار كند ).

روابط توليد يعني نحوه مالكيت فرد بر ابزار توليد ، كه مي تواند خصوصي يا اجتماعي باشد. ( رابطه سرمايه دار و كارگر )

وقتي كه نيروي توليد به حد معيني از رشد رسيد با روابط توليد تضاد ايجاد مي شود و در نتيجه تضاد داخلي باعث حركت ( اعتراض سپس انقلاب )مي شود و جامعه قبلي تبديل به يك جامعه ي جديد با ويژگي هاي متفاوت از قبل مي شود.

ماركس جامعه ي بشري را به پنج دوره تقسيم ميكند:

1- كمون اوليه(جامعه ي اشتراكي):

ابتدا مالكيت بر ابزار توليد ، عمومي بوده و هيچ كسي مالك چيزي نبوده است و هر چه بوده براي همه بوده اعم از سنگ و چوب و ميوه و .... ولي بعد از مدتي با رشد ابزار توليد ( از سنگ تبديل به آهن ) و پيدايش نيزه و تير و كمان و ...عده اي از افراد مالك اين ابزارها مي شوند و در نتيجه مالكيت اعمومي ( اجتماعي ) تبديل به مالكيت خصوصي مي شود و اين امكان فراهم مي شود كه هر كدام تك تك و جداگانه به شكار روند. در نتيجه مي توانستند چندين برابر احتياجات مورد نياز خود را تامين كنند. پس از آن مدتي بعد افرادي پيدا مي شوند كه از لحاظ فكري و جسمي قوي تر بوده وعده ي ديگري از افراد را به كار واداشته و استثمار مي كنند.و جامعه ي يك دست تبديل به جامعه برده داري مي شود.

2- جامعه ي برده داري:

صاحب برده ميتواند او را مانند يك حيوان بخرد يا بفروشد.

در اين دوره با توجه به اهلي كردن حيوانات گله داري و دامداري بوجود آمد. بعد از مدتي به دليل كمبود علوفه براي حيوانات و حبوبات براي خود مجبور مي شوند شيوه قديم را ترك گفته و به دنبال ابزارتوليد جديدي براي تامين نيازهاي خود باشند. در نتيجه با رشد ابزار توليد مانند خيش و داس و گاوآهن و.... كار بر روي زمين ميسسر مي شود و منجر به پيدايش نظام فئودالي( ارباب - رعيت ) مي شود.

3- جامعه ي فئودالي:

در اين دوره ارباب و رعيت بوجود آمد(دهقان روي زمين كار مي كرد).

بعد از مدتي عده اي از افراد كيسه اي را به پشت خود يا اسب خود مي انداختند و به دنبال آنچه كه ندارند و مبادله با آنچه كه زياد دارند به اين طرف و آنطرف مي رفتند و به اين تر تيب پيله وري و تجارت اختراع شد(پول هم همين موقع اختراع شد). در نتيجه وسايل و ابزارهايي براي راحتي مبادله مانند چرخ و گاري و... اختراع شد و مراكزي بوجود آمد كه تجارت و مبادله در آنجا صورت مي گرفت كه كم كم با وسعتي كه پيدا كردند تبديل به شهر شدند و تشكيلات شهري روز به روز براي زندگي راحت و جمع آوري ثروت و اعمال قدرت مناسب تر مي شد تا آنجا كه علاوه بر بازرگانان و صنعتگران – صاحبان اراضي و املاك هم رو به سوي شهرها مي آوردند و از طرف ديگر با توسعه ي وسائل كشاورزي مانند تراكتور و.... ديگر احتياجي نبود كه مثلا 10 نفر روي يك زمين كار كنند يك نفر بهتر و سريعتر از آنان مي توانست كاري را انجام دهد. در نتيجه عده اي بي كار شدند وهجوم به سوي شهرها بردند وپيشه وري(آهنگري) را آغاز كردند درنتيجه جامعه تبديل به سرمايه داري(بورژوازي)شد.

4- جامعه ي سرمايه داري:

با وقوع انقلاب صنعتي كه به پيدايش ماشين بخار و نخ ريسي انجاميد باعث رونق شهر و توسعه و تسلط صنايع ماشيني و كارخانجات بزرگ شد - در برابر به جاي كارگاه هاي كوچك با تعداد كمي كارگر- تعداد زيادي كارگراستخدام مي كرد ومزد مي پرداخت وصنعت بيش از گذشته احتياج به كارگر داشت. چون كالاها را بهتر و ارزانتر از قديم مي ساختند - پيشه وران را از بين بردند و باعث شدند كه ميليون ها كارگر كارخانه هاي بزرگ گردهم آيند .

ماركس دراينجا بحثي را با عنوان « ارزش اضافي » مطرح مي كند و به توضيح آن مي پردازد :

1- كارفرما مدت كار را افزايش مي دهد بدون افزايش حقوق . مثلا: كارگر به جاي 8 ساعت 10 يا12 ساعت كار مي كند واين سود كار اضافي را كارفرما - با عدم پرداخت دستمزد حقيقي يا عدم افزايش دستمزد - از آن خود مي كند .

2- سرمايه دار كالايي را كه كارگر روي آن كاركرده در بازار گرانتر و يا چند برابر قيمتي كهبراي آن خرج كرده- مي فروشد كه . ماركس آن را حق غضب شده كارگر مي داند وباعث افزايش سرمايه ي كارفرما ( سرمايه دار ) مي شود و در نتيجه اين فشار و بي عدالتي- كارگران را از خود بيگانه و شئي گونه مي كند.

با رشد ابزار توليد ( صنعتي شدن ) يك نفر مي توانست كار 10 نفر را بهتر و بيشترانجام دهد پس توليد زياد مي شود و در نتيجه عده بيكار و بي پول مي شوند و مصرف كم مي شود و در نتيجه قيمت ها كاهش پيدا مي كند وسرمايه داران كوچك خود به خود از بين مي روند ( ورشكسته مي شوند ) و تنها سرمايه داران بزرگ مي مانند كه ناچارند بازارهاي خارجي را براي كالاهايشان دردست بگيرند كه مرحله ي امپرياليسم ( آخرين مرحله ي سرمايه داران) است .با پر شدن بازارهاي خارجي نظام سرمايه داري دچار تزلزل مي شود . اين اتفاق همراه با خود آگاهي رسيدن كارگران نسبت به وضع جامعه و آنچه بين آنان و سرمايه داران بوده است منجر به اعتراض و انقلاب كارگران مي شود و نظام سرمايه داري سقوط پيدا مي كند . ماركس اين آگاهي كارگران صنعتي ( پرولتاريا ) و انقلاب را جبري ( يعني در فرايند تاريخ اجتناب ناپذير و حتمي مي دانست ولي معتقد بود كه انقلاب را بايد با تحريكات و اقدامات سياسي تقويت و رهبري كرد تا سريعتر به وقوع بپيوندد).

پيش بيني هاي ماركس:

1-در كشورهايي كه به نهايت صنعتي رسيده اند اين انقلاب يكباره و در يك زمان نزديك اتفاق خواهد افتاد مانند: انگلستان ، آلمان ، فرانسه و آمريكا.

2-در اين مرحله كارگران با انقلابي كه عليه سرمايه داري انجام داده اند دولتي مقتدر روي كار مي آيد تا از اين انقلاب ودستاوردهاي آن در مقابل دشمنان خارجي و داخلي محافظت كند.طبقه ي سرمايه داري از بين مي رود ومالكيت خصوصي ابزار توليد به دست دولت موقت سوسياليستي ميرسد (كارخانه ها ، مزارع ، زمين و جنگل و...).

3-ازبين بردن پول و بانك كه وسيله اي براي استثمار است.

4-بعد از انقلاب صنعتي كردن شديد جامعه به رهبري دولت سوسياليستي وبه كمك كارگران براي وفور نعمت اتفاق مي افتد كه از ويژگي هاي يك جامعه ي سوسياليستي است.

بعد از جامعه ي سوسياليستي نوبت به مرحله ي جامعه ي كمو نيستي ميرسد كه در آن اتفاقات زير رخ ميدهد:

1-تحليل قواي دولت(مردم در اين مرحله به چنان رشد و آگاهي رسيده اند كه بدون نياز به خشونت قواعد زندگي را رعايت كنند) اصول عشق و فداكاري برقرار خواهد شد.

2-لغو تخصص كه موجب تقسيم كار و بردگي مي شود.

3-بين المللي شدن كامل و عالم گيرشدن كمونيسم(جهاني شدن آن ).با جذب كارگران و اتحاد آنها بر عليه سرمايه داران.

وبه دنبال آن يكسري عوامل فرعي نيز تغيير مي كند از جمله:

1- محو خانواده كه اولين هسته ي مالكيت است وعاملي براي انتقال ارث از پدر به فرزند مي باشد

2- با از بين رفتن خانواده زن را هم كه در خانواده اسير و برده مرد است ، از اسارت رهايي و با كار كردن در كارخانه ها با مردها برابر مي شود [ ؟!!!!!!! ] و مراقبت از فرزندان به عهده ي جامعه ميباشد ( مهد كودك ها و...).

2- تحليل خود به خودي دين و رهايي از آن پس از سركوب آن در دوران سوسياليسم ، عموم مردم از حالت ازخود بي گانگي بيرون مي آيند و به قدرت و توانايي خود درجامعه پي مي برند و در نتيجه همه آزاد و برابر و در رفاه زندگي مي كنند.

اما آنچه كه در واقعيت اتفاق افتاد:

شعار كمونيست ها:ازهر كس به اندازه امكاناتش و به هر كس به اندازه ي نيازش.با اين شعار توانستند توده ي مردم را فريب دهند ودولت موقتي را كه بعد از تزار در روسيه روي كار امده بود را كنار بزنند . در واقع اين انقلاب در كشوري رخ داد كه بر خلاف پيش بيني ماركس صنعتي نبود بلكه كشوري در شرايط نيمه فئودالي قرار داشت بود وهمچنين چين نيز داراي همين ويژگي ( دهقاني ) بود .

1- اين انقلابات در كشورهايي رخ داد كه دوران فئودالي را پشت سر مي گذاشتند.

2- درجامعه ي سوسياليستي درست است كه طبقه از بين رفت ولي طبقه ي جديدي بوجود آمدبنام طبقه ي پرولتريا كه نماينده آن حزب كمونيست بود كه وحشيانه ترين سركوب وديكتاتوري را انجام ميداد.

3- اختلاف كارگر ساده وماهر از بين نرفت چون اين عين بي عدالتي است.

4- مالكيت خصوصي از بين رفت ولي در دست قدرتي برتر ازسرمايه دار قرار گرفت يعني در دست دولت.

5- ابتدا پول از بين رفت و واحد روزشمار كار بنام ترود بوجود آمد ولي چون بسيار ابتدايي وساده بود وجوابگوي جامعه نبود دوباره پول روي كار آمد وبانك هم براي انتشار اسكناس روي كار آمد ودر نتيجه ي آن برقراري آزادي بازرگاني بوجود آمد.

6- دولت نه تنها از بين نرفت بلكه بر عكس كشورهاي سرمايه داري روز به روز قوي تر شد.

7- در مورد خانواده با افزايش بچه هاي رها شده و فساد و فحشا و اينكه بيش از نيمي از ازدواج ها منجر به طلاق شد به همين علت در سال 1949 محدوديت هايي را براي طلاق وضع كردند و مردم را تشويق به تشكيل خانواده كرده و آن را مايه افتخار دانستند.

8- در زمينه وحدت جهاني با سياست هاي غلط رهبران كشورهاي كمونيستي تابع شوروي يكي پس از ديگري مستقل شدند مانند: يوگوسلاوي –مجارستان- چين و.... .

9- مورد آخر اينكه مردم و كارگران نه تنها آگاهي به دست نياوردند و از خود بيگانگي بيرون نيامدند بلكه بر اثر اطاعت مطلق و بي چون و چرا از دستورات حزب كمونيست در وضعي بدتر از دوران قبل و حتي كليسا قرار گرفتند چون كه حزب هر گونه تجسس و فكر را ممنوع مي كرد.( قلعه ي حيوانات نمونه اي اعتراض آميز به اين وضعيت ليني با وضعيت تداعي شده در انديشه ماركسيست هاست).

منبع : سايت راسخون

5/5 امتياز (8)
نظرات
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن

عكس برگزيده
بانيان تروريسم در منطقه
عقب نشيني داعش از كوباني
آمريكا سازنده و منتشر كننده ويروس كشنده ابولاست
پنج‌هزار زن در كوباني با داعش مي‌جنگند
حمله شيميايي حيوان بدبوي دست آموز جبهه غربي عربي به كوباني
 
 
 
 
 
فيلم
نظرسنجي
سرنوشت مذاكرات هسته اي راچگونه پيش بيني مي نماييد؟
 به نتيجه رسيدن مذاكرات
 به نتيجه نرسيدن مذاكرات
 استمرار مذاكرات